آفرینش جهان در اساطیر بابل

مقدمه

آغاز خلقت جهان معمایی‌ست که ذهن بشر از هزاران سال پیش تاکنون به دنبال رمزگشایی آن بوده است. همه ما کم‌وبیش درباره نظریه بیگ‌بنگ چیزهایی شنیده‌ایم؛ ایده‌ای که جهان را نتیجه انبساط یک نقطه اولیه می‌داند. اما مواجهه نخستین تمدن‌های جهان با مسأله آفرینش چگونه بوده است؟ از نگاه ساکنان بین‌النهرین، آسمان و زمین چطور خلق شدند؟ آیا آن‌ها شبیه انسان قرن بیست‌ویکم به دنبال پاسخ‌های علمی بودند یا با خلق و روایت اسطوره‌ها، اضطراب و ترس ناشی از ندانسته‌ها را از بین می‌بردند؟ آیا گذر زمان، نیاز به اسطوره را برای نسل‌های آینده به دست فراموشی سپرده یا هنوز هم داستان‌های کهن می‌توانند بخشی از هویت ما باشند؟

نبرد مردوک و تیامات روایتگر حماسه‌ای بین دو اسطوره بابلی است؛ نبردی که آفرینش آسمان، زمین و حتی انسان را به همراه داشت. اگر به داستان آفرینش میان‌رودان، خدایان بابلی و ریشه‌های نظم کیهانی علاقه دارید، این روایت حماسی شما را به عمق اساطیر هزاران ساله می‌برد.

کشف گنجینه کتابخانه آشوربانیپال

داستان آغاز خلقت از میان ویرانه‌های یک کتابخانه شاهی متعلق به قرن هفتم پیش از میلاد پیدا شد. در میانه قرن نوزدهم، بزرگ‌ترین گنجینه متنی جهان باستان در کتابخانه شاهی آشوربانیپال، در کاوش‌های تپه «کویونجیک» (تپه اصلی شهر باستانی نینوا) یافت شد. باستان‌شناسان بریتانیایی به سرپرستی آستن هنری لِیارد تکه‌های شکسته هزاران لوح گلی را برای بررسی به موزه بریتانیا فرستادند؛ بدون آنکه بدانند در حال حمل متونی هستند که در آینده، تلقی غرب از ساختار و استعاره‌های داستان آفرینش در تورات را تغییر خواهد داد.

نکته عجیب و جالب توجه این اکتشاف مربوط به فردی به نام جورج اسمیت است. حرفه جورج حکاکی روی لوح‌های فلزی چاپ اسکناس بود و دانش آکادمیک باستان‌شناسی نداشت. به خاطر عشق به این رشته، اغلب وقت خودش را در موزه بریتانیا به بررسی و کپی‌برداری از کتیبه‌های خط میخی می‌گذراند. استعداد فوق‌العاده‌اش باعث شد مسئول ساماندهی لوح‌های کتابخانه آشوربانیپال شود. بله! جورج اسمیت اولین انسانی بود که متوجه جملاتی شبیه به روایت کشتی نوح در تورات شد، اما با قدمتی بسیار کهن‌تر.

قطعهٔ لوح گلی حماسهٔ انوما الیش،دورهٔ آشوری نو، حدود ۷۰۰ پ.م.، کشف‌شده در عراق، موزهٔ اشمولین، آکسفورد (شماره AN 1926.373)

 

حماسه آفرینش بابلی چگونه آغاز شد؟

داستان آفرینش در اسطوره‌های میان‌رودان همگام با آغاز جهان و ساخته شدن شهرهای بزرگ بابل درکنار حمایت خدای خدایان بابل «مردوک» آغاز می‌شود. سطر نخستین حماسه «آفرینش بابلی» یا همان انوما الیش (Enūma Eliš) این‌چنین است:

«زمانی که در بالا، هنوز آسمان را نامی نبود... و زمین، در زیر آن هنوز بی‌نام بود.»

هیچ موجود زنده و طبیعتی در جهان وجود نداشت. فقط دو چیز بود: دو آب؛ آپسو، پدر خدای آب‌های شیرین و تیامات، مادر خدای آب‌های شور. نمی‌دانیم چند سال یا چند هزار سال آپسو و تیامات کنار هم جاری بودند، اما یک روز تصمیم می‌گیرند فرزندانی به دنیا بیاورند. آن‌ها صاحب پسری به نام لَهمو و دختری به نام لَهامو می‌شوند. آن‌ها هم فرزندانی به نام‌های آنشار و کیشار به دنیا می‌آورند. با تولد این خواهر و برادر، جهان کم‌کم شکل می‌گیرد و دنیایی در بالا و پایین به وجود می‌آید. آنشار فرمانروای دنیای بالا و کیشار حکمران دنیای پایین می‌شود. کیشار و آنشار صاحب کودکی به نام آنو شدند. آنو مالک آسمان‌ها بود.

زمان گذشت و اِئا، پسر آنو، خدای خرد و دانایی پا به جهان گذاشت. او از همه اجداد خودش تواناتر و قوی‌تر بود و بر همه اسرار و اعمال آگاهی داشت. کافی بود ائا چیزی را در ذهنش تصور کند یا دلش بخواهد چیزی وجود داشته باشد، در چشم به‌هم‌زدنی آن چیز «هست» می‌شد و خدایی به دنیا می‌آمد. باگذشت زمان تعداد خدایان و الهه‌ها زیاد شد و سروصدای آن‌ها آرامش را از آپسو گرفت. درنتیجه آپسو تصمیم گرفت از وزیرش مومو مشورت بگیرد. آپسو گلایه فرزندان را نزد تیامات برد و به او گفت:«این‌ها خواب را از چشم‌های من گرفته‌اند. باید آشفته‌شان سازم و از رفتارشان رها شوم.»

تیامات که از خشم آپسو نسبت به فرزندانش خوشش نیامده بود، با فریاد گفت:«چرا باید چیزی که خودمان آفریدیم نابود کنیم؟! بهتر است کمی صبر کنی و با شرایط کنار بیایی.» اما مومو، آپسو را برای نابودی خدایان تحریک می‌کند و نقشه آپسو به گوش فرزندانش می‌رسد. خدایان از ترس، جرأت گفتن هیچ حرفی را نداشتند و سکوت کردند. این بین، تنها خدایی که ترس به دلش راه نداد، ائا بود. او در خاموشی نقشه‌ای کشید.

مرگ آپسو؛ آغاز شورش خدایان در اساطیر بابلی

ائا تصمیم می‌گیرد بر آب افسونی بخواند و آپسو و مومو را به خوابی عمیق و سنگین فرو ببرد؛ خوابی که بیدار شدن از آن دیگر ممکن نبود. ائا، آپسو را به غل و زنجیر می‌کشد و سرش را از بدن جدا می‌کند؛ موموی خیانت‌کار را به زندان می‌اندازد؛ تاج و عصای آپسو را تصاحب می‌کند و این‌طور اولین خون در جهان ریخته شد. ائا روی جسد آپسو تالارهای باشکوهی ساخت و آن را به جایگاه مقدس خودش تبدیل کرد.

 

مردوک در برابر تیامات: از خلق یک قهرمان تا نقشه نابودی او

 

ائا الهه دامکینا را به همسری گرفت و بعد از مدتی صاحب پسری به نام مردوک شد. او از همان آغاز کودکی، رفتار بزرگسالان را داشت و به همین خاطر پدرش ائا، به او قدرتی دو برابر دیگر خدایان داد. او چهار چشم و چهار گوش داشت و هنگام حرف زدن از دهانش آتش می‌ریخت. به تدریج شیطنت‌ها و کارهای مردوک خدایان و الهه‌ها را آزرده خاطر کرد. یک روز آنو، بادهای چهارگانه را آفرید و آن‌ها را به مردوک داد و گفت بادها را بوزان. مردوک هم گردبادی ساخت و موج توفان، خدایان را به وحشت انداخت. کاسه صبر ایزدان لبریز شد و نزد تیامات رفتند. خدایان به تیامات گفتند:«زمانی که آپسو کشته شد، تو سکوت کردی. الان زمان انتقام است. باید آسایش و آرامش را به ما برگردانی.»

تیامات دیگر آرام نبود. سخن خدایان خشمی عمیق و تاریک در وجودش بیدار کرد. فکرهای پلید در مغز تیامات تبدیل به هیولا-مارهایی غول‌پیکر شدند. او لشکری از هیولاهای هولناک آفرید: مارهای زهردار، اژدها، شیرهای پرهیبت، سگ‌های دیوانه و مرد-عقرب‌ها، گردبادها، مرد-ماهی‌ها و مرد-گاوها. تیامات باید فرماندهی لشکریانش را به یکی از فرزندانش می‌سپرد. از بین آن‌ها، کینگو را به همسری انتخاب کرد و با افسون، قوی‌ترین نیروهای جادویی را به او داد. او لوح‌های سرنوشت را به سینه کینگو می‌بندد و به این ترتیب پادشاهی او بر خدایان را به رسمیت می‌شناسد.

 

اثر مُهر استوانه‌ای نئوآشوری، حدود ۹۰۰–۷۵۰ ق.م.، موزه بریتانیا، BM 89589. صحنه‌ای اسطوره‌ای با خدای جنگجو و موجودی خزنده/اژدهاگونه

 

شورای آنشار با خدایان؛ تصمیم نهایی برای جنگ با تیامات

خبر نقشه تیامات به گوش ائا می‌رسد.او برای نجات از این مخمصه چاره‌ای جز مشورت با آنشار نداشت. وقتی آنشار فهمید تیامات با چه قدرتی دارد برای جنگ آماده می‌شود، دیگر آرام نبود. ذهنش پر از آشوب شد و با تلخی به ائا گفت: «تو قهرمان منی! تو مومو و آپسو را نابود کردی. حالا برو کینگو و سپاه تیامات را هم از بین ببر!» اما ائا به آنشار گفت تیامات دیگر آن مادر آرام و صبور نیست. لوح سرنوشت را به کینگو سپرده و سپاهی ساخته که هیچ‌کس یارای شکستش نیست. آنشار با شنیدن حرف‌های ائا خشمگین شد، اما در آخر از او خواست نزد تیامات برود و با افسون آتش یورش را خاموش کند.

ائا پیش تیامات رفت، اما به محض دیدن نیروها و نیرنگ‌های این الهه خشمگین، خاموش شد و نزد آنشار برگشت. ائا تصمیم گرفت خدای دیگری را روانه قصر تیامات کند. با خودش فکر کرد نیروی خدایان از نیروی یک زن بیشتر است و تیامات هرچقدر هم که افسون و مکر به کار ببرد، نمی‌تواند مقابل آنو مقاومت کند. اما آنو هم به سرنوشت ائا گرفتار شد و نتوانست فریادهای بلند تیامات را تحمل کند. آنشار وقتی ناکامی فرزندانش را در نبرد با تیامات دید، پریده‌رنگ و افسرده به فکر فرو رفت. همه آنوناکی‌ها گرد آنشار جمع شدند و با ناله و زاری گفتند:«آیا جایی خدایی نیست که با تیامات بجنگد؟» ناگهان فکری به ذهن آنشار رسید و به فرزندانش گفت فقط مردوک می‌تواند آرامش را به ما برگرداند. مردوک درخواست آنشار برای مقابله با تیامات را می‌پذیرد، اما شرط می‌گذارد که بعد از شکست تیامات همه خدایان جمع شوند و سرنوشتی برتر از همه برای او مقدر کنند. آنشار می‌پذیرد و قرار می‌شود مردوک به جای پدر، فرمانروای سرنوشت‌ها بشود.

نبرد حماسی مردوک و تیامات؛ بزرگ‌ترین جنگ اساطیر بابلی

مردوک کمانش را برداشت. گرز را محکم در مشت راستش فشرد. تیری به آن بست. گرز و تیردان را کنار خودش آویخت. بعد رعد را فراخواند و بدنش از شعله پر شد. ارابه توفان را آماده کردند و چهار موجود وحشتناک به آن بستند. مردوک سوار شد. چهار باد شمال، جنوب، شرق و غرب را در تور به بند کشید؛ باد اهریمنی، توفان و باد هفت‌گانه را آفرید و آن‌ها را سوی تیامات روانه کرد. سرش را بالا آورد و به سمت تیامات رهسپار شد.

مردوک مستقیم سمت تیامات خشمگین رفت. روی لب‌هایش جادو داشت. مردوک ابتدا نگاهش را به کینگو دوخت. تیامات با صدایی پر از نفرت فریاد زد: «تو به جای خدایان بزرگی اومدی که از جنگ با من می‌ترسیدن؟!» مردوک آذرخشش را بالا برد و جنگ‌افزار نیرومندش را به دست گرفت. رو به تیامات غران ایستاد و گفت:«چرا مغرورانه به پا خواستی؟ و پسران را علیه پدران‌شون شوراندی؟ تو خودت آن‌ها را به دنیا آوردی، اما مهر دروغین به آنان داری. کینگو را بی‌دلیل بالا بردی و در برابر آنشار، خدای خدایان، ایستادی و نقشه‌های اهریمنی کشیدی. حالا سپاهت را بیار و آماده جنگ شو.» تیامات از خشم فریادهایی دلخراش کشید و لب به جادو باز کرد. مردوک متوجه نیرنگ تیامات شد. تورش را به طرف او پهن کرد. تیامات به دام تور افتاد. بادها بر چهره او وزیدند و همین که دهانش را برای بلعیدن مردوک باز کرد، مردوک زیرک باد اهریمنی را به حلق تیامات فرستاد. بدنش باد کرد و همان لحظه مردوک تیر را به سمت شکمش رها کرد.

جسد عظیم تیامات بر زمین افتاد. مردوک شکم تیامات را پاره کرد، سینه‌اش را شکافت و روی پیکر بی‌جانش ایستاد. با مرگ تیامات سپاهش یک‌باره از هم پاشید. یازده هیولا و تمام سپاه اهریمنی که پشت سرش آمده بودند را رام کرد، به زنجیر کشید و زیر پاهایش لگدمال کرد. نوبت به کینگو رسید. مردوک او را تحویل خدای مرگ داد و لوح‌های سرنوشت را از او گرفت.

 

نقش‌برجسته سنگی گچی از نینرود، دوره نئوآشوری، حدود ۸۶۵–۸۶۰ پیش از میلاد، مربوط به معبد نینورتا؛ منسوب به دوره فرمانروایی آشورناصیرپال دوم، موزه بریتانیا، شماره ثبت BM 124572. این نقش‌برجسته احتمالاً نبرد مردوک و تیامات را نشان می‌دهد

 

تصویر خطی نقش برجسته نبرد مردوک و تیامات

 

خلقت انسان و جهان در حماسه انوما‌الیش

شاید فکر کنید با مرگ الهه مادر، داستان ما تموم می‌شود. اما این سرآغازی برای آفرینش بود؛ برای جهانی استوار بر نظم. مردوک بدن بی‌جان تیامات را به دو نیم کرد. نیمی از بدنش آسمان و نیمی دیگر زمین شد. ماه‌ها را نام‌گذاری و برای هر کدام سه برج تعیین  کرد. جایگاه‌هایی برای خدایان بزرگ ساخت. از بزاق دهان تیامات، ابر و باد و باران، از زهر او مِه و از چشم هایش دجله و فرات را جاری کرد. به فرمان مردوک شهر بابل از دل خاک برآمد. جهان رام شد. اما چیزی هنوز ناگفته مانده بود. خدایان دیگر رنجی بر دوش نداشتند! از مردوک پرسیدند:«چه کسی باید رنج بکشد تا ما بیارامیم؟» پس موجودی باید آفریده می‌شد. نه از خاک، نه از نور، بلکه از خون. اما کدام موجود می‌توانست بار سنگین خدمت به خدایان را به دوش بکشد؟

و این چنین مردوک انسان را از خون کینگو آفرید.

 

 

سبد خرید

رمز عبورتان را فراموش کرده‌اید؟

ثبت کلمه عبور خود را فراموش کرده‌اید؟ لطفا شماره همراه یا آدرس ایمیل خودتان را وارد کنید. شما به زودی یک ایمیل یا اس ام اس برای ایجاد کلمه عبور جدید، دریافت خواهید کرد.

بازگشت به بخش ورود

کد دریافتی را وارد نمایید.

بازگشت به بخش ورود

تغییر کلمه عبور

تغییر کلمه عبور

حساب کاربری من

سفارشات

مشاهده سفارش